تبليغاتX
خورشید درون

 

كليد دوم

 زندگي كردن از طريق فرزندان

طبيعت ويرانگر جاه طلبي

 

"مادروپدر جاه طلبي هايي دارند كه مي خواهند توسط فرزندانشان برآورده كنند...

آنان مي خواهند از فرزندانشان براي اين كار استفاده كنند.
لحظه اي كه بخواهي از كسي استفاده كني، بايد بي رحم باشي. در همين خود فكر اينكه
از كسي همچون وسيله اي  استفاده كني، بي رحمي و خشونت وجود دارد.

هرگز ديگري را يك وسيله نپندار! زيرا هر شخص براي خودش يك هدف است.

والدين بي رحم هستند، زيرا افكاري دارند: مي خواهند فرزندانشان چنين و چنان باشند.

مي خواهند فرزندانشان ثروتمند، مشهور، مورد احترام باشند.

و مي خواهند فرزندانشان نفس هاي ارضا نشده ي آنان را ارضا كنند.

پدر مي خواسته ثروتمند شود، ولي توفيقي نداشته و اينك مرگ نزديك است، دير يا زود دستش از زندگي كوتاه خواهد شد. او احساس ناكامي مي كند: او هنوز نرسيده است.
او هنوز هم مشغول گشتن و جست و جو بوده... و اينك مرگ مي آيد ، اين به نظر ناعادلانه است. او ميل دارد كه پسرش كار را ادامه دهد، زيرا پسرش نماينده ي اوست.

او خونش را در بدن دارد و فرافكني هايش را ، فرزندش جاودانگي اوست.

چه كسي روح را مي شناسد؟ هيچكس در مورد آن يقين ندارد.

مردم باور دارند، ولي باور نتيجه ي ترس است، و ترديد ها در عمق وجود باقي هستند.

تنها جاودانگي كه براي انسان شناخته شده است، از طريق فرزندان است ، اين واقعي است. پدر مي داند، "من در پسرم زندگي خواهم كرد. من خواهم مرد، به زودي زير خاك خواهم رفت، ولي پسرم اينجاست. و آرزوهاي من برآورده نشده اند."

او آن آرزوها و آن افكار را در آگاهي پسرش مي كارد: "تو بايد آن ها را برآورده كني. اگر چنين كني، من خوشحال خواهم بود. اگر آرزوهاي مرا برآورده كني، دينت را به پدرت ادا كرده اي. اگر برآورده نكني، به من خيانت كرده اي."

پدر فرزندش را بر اساس آرزوهاي خودش شكل مي دهد. او فراموش مي كند كه كودك روح خودش را دارد، فرديت خودش را دارد و رشد دروني خودش را دارد.
پدر مفاهيم خودش را بر او تحميل مي كند.

او شروع مي كند به نابودكردن فرزندش.

و او مي پندارد كه عاشق است: او فقط عاشق جاه طلبي هاي خودش است.

او پسرش را نيز دوست دارد زيرا او يك وسيله خواهد شد.
اين بيرحمي است.

والدين كاري از دستشان برنمي آيد، زيرا پر از افكار، جاه طلبي ها و آرزوهاي
برآورده نشده هستند. مي خواهند آن آرزوها را برآورده كنند، مي خواهند توسط فرزندانشان به زندگي كردن ادامه دهند. طبيعتاً آنان فرزندانشان را شكل مي دهند و به آنان الگو مي دهند. و كودكان اينگونه ازبين مي روند.

نابودي بايد كه رخ بدهد ، تازمانيكه انساني جديد در روي زمين برنخيزد، كسي كه براي خاطر عشق، عاشق است. تازمانيكه يك مفهوم جديد از والد بودن درست نشود كه در آن، كودك را به سبب شعف خالص دوست داشتن دوست بداريم و به كودك همچون يك هديه ي الهي عشق بورزيم. تو عاشق كودك هستي زيرا كه خداوند به تو لطف داشته است. كودك را دوست داري زيرا كودك زندگي است، ميهماني از ناشناخته كه در خانه ي تو آشيانه گرفته و تو را همچون آشيانه انتخاب كرده است. تو سپاسگزاري و عاشق كودك هستي.

اگر واقعاً عاشق كودك باشي، مفاهيم خودت را به او نخواهي داد.

عشق هرگز هيچ فكر و آرماني را نمي دهد. عشق آزادي مي دهد. تو ديگري را شكل نخواهي داد. اگر فرزندت بخواهد يك موسيقي دان شود، سعي نمي كني او را باز بداري.
و تو خوب مي داني كه موسيقي دان شدن شغل مناسبي نخواهد بود، او فقير خواهد بود، هرگز ثروتمند نخواهد شد، هرگز يك هنري فورد نخواهد شد. يا، فرزند مي خواهد كه يك شاعر شود و تو خوب مي داني كه او يك گدا خواهد ماند. تو اين را مي داني! ولي آن را مي پذيري، زيرا كه به كودك احترام مي گذاري.

عشق هميشه حرمت مي گذارد. عشق يعني حرمت. احترام مي گذاري. زيرا اگر خواست خدا اين است كه توسط اين كودك برآورده شود، پس بگذار چنين باشد. تو دخالت
نمي كني، سرراه قرار نمي گيري. نمي گويي، "اين درست نيست. من زندگي را بيشتر
مي شناسم، من زندگي كرده ام ،تو فقط نسبت به زندگي و تجارب آن جاهل هستي.
من مي دانم كه پول يعني چه. شعر به تو پول نخواهد داد. در عوض بيا و يك سياستمدار بشو! يا دست كم يك مهندس يا دكتر بشو!"

و فرزند مي خواهد يك نجار شود، يا مي خواهد يك كارگر ساده شود، يا فقط مي خواهد
يك آواره شود و از زندگي لذت ببرد... زير درختان و در ساحل درياها استراحت كند و
دور دنيا بچرخد.

اگر عاشق او باشي، دخالت نمي كني، خواهي گفت، "باشد، دعاي خير من همراهت، برو. تو حقيقت خودت را بجو و بطلب. هرآنچه كه مي خواهي باش. من سر راه تو قرار نخواهم گرفت. و من تو را با تجربيات خودم مختل نخواهم كرد ، زيرا تجارب من، تجربه هاي من هستند. تو من نيستي. شايد توسط من آمده باشي، ولي من نيستي ، نسخه شبيه من نيستي. تو نبايد نسخه شبيه من باشي. نبايد از من تقليد كني. من زندگيم را كرده ام ،
تو زندگي خودت را بكن. من تو را با تجربه هاي زندگي نكرده ي خودم گرانبار نخواهم كرد. من تو را با آرزوهاي برآورده نشده ي خودم سنگين نخواهم كرد. من تو را سبك
نگه مي دارم و به تو كمك خواهم كرد ، هرچه كه مي خواهي باشي، باش! من برايت آرزوي خير دارم و به تو كمك مي كنم."

 

فرزندان توسط شما به اين دنيا مي آيند، ولي متعلق به خداوند هستند، به تماميت تعلق دارند. آن ها را صاحب نشويد. شروع نكنيد به اين فكر كه آنان مال شما هستند.
چگونه مي توانند مال شما باشند؟"

 

 

 

اشو: 

بدون پا راه برو، بدون بال پرواز كن، بدون ذهن فكر كن.


+ 87/11/07

 

 

محتوا

فصل اول : كليد اول 

 

كودكان بايد از روي عشق به دنيا بيايند                                              

فصل دوم : كليد دوم

 

زندگي كردن از طريق فرزندان                                                        

فصل سوم : كليد سوم

بگذاريد فرزندانتان زير باران برقصند                                   

فصل چهارم: كليد چهارم

اطاعت: قاتل قطعي هوشمندي                                                          

فصل پنجم: كليد پنجم

هميشه نگو "نكن"                                                 

فصل  ششم : كليد ششم

به كودكانتان آزادي بدهيد نه الگوي زندگي                               

 

 

  

 

     كليد اول                                             

كودكان بايد از روي عشق به دنيا بيايند

 

 

"ازدواج ها بدون عشق روي مي دهند:
ازدواج بدون عشق آن علقه ي روحاني spiritual bond   را ايجاد نمي كند ،
علقه اي كه فقط با حضور عشق ممكن است.

آن هماهنگي، آن همنوايي و موسيقي كه براي ايجاد يك روح بزرگ لازم است
بين زن و مرد وجود ندارد.
عشق ميان اين دو فقط نتيجه ي مصاحبت و همنشيني آنان است.

در عشق آنان، روح ها با هم ملاقات نمي كنند،
هيچ حركتي كه دو روح را يگانه سازد وجود ندارد.

فرزنداني كه در ازدواج هاي بدون عشق به دنيا بيايند هرگز نمي توانند خداگونه شوند.

بيشتر همچون اشباح و روح هاي سرگردان هستند،
زندگي شان پر از خشم، نفرت و خشونت خواهد بود
.

 

 

كليد دوم

 زندگي كردن از طريق فرزندان

طبيعت ويرانگر جاه طلبي

 

ادامه دارد....

+ 87/11/04

Sign by Dealighted - Coupons and Deals